محمد بن على ظهيرى سمرقندى

133

سندباد نامه ( فارسى )

بيت افتاد مرا ز عشق كارى و چه كار * زد در دل من زمانه خارى و چه خار روز به نماز شام رسيد « 1 » و نيز بوى گل وصل معشوق به مشام او نرسيد . جوان با جگرى كباب و چشمى پرآب به وثاق بازآمد . شبى چون شب مارگزيدگان و حالتى چون حالت ماتم رسيدگان ، نه وجه قرار و نه امكان فرار . اين غزل تكرار مىكرد . غزل « 2 » هر كرا عشق « 3 » اختيار كند * بيقرارى بر او قرار كند « 4 » نه عجب گر ز شعبدهء هوست « 5 » * چشمم « 6 » از آرزو چهار كند انتظارم مده كه آتش و آب * نكند آنچه انتظار كند 1 همه شب منتظر مىبود تا صبح صادق از افق باختر ، شارق گردد و مؤذّن نداى حىّ على الفلاح 2 و ابو اليقظان نداى حىّ على الصّباح 3 دردهد و همه شب اين بيت ورد خود « 7 » ساخته « 8 » : شعر خليلىّ انّى قد ارقت و نمتما * لبرق يمان فاجلسا علّلانيا 4 بيت اى مست هلا خيز « 9 » كه هنگام صبوحست * هر دم كه درين حال زنى دام فتوحست 5 تا آخر نسيم صباح بر ارواح وزيد و اشباح را به اصطباح خواند . جوان با دلى پردرد و رخساره‌اى زرد از خانه بيرون آمد . تفحّص كنان كه طبيب عشق را دكان كدامست تا تفسرهء درد و محبّهء وجد به دو نمايم . باشد كه صفراى اين واقعه را سكنگبينى سازد تا « 10 »

--> ( 1 ) . آتش : كشيد ( 2 ) . آتش : بيت ( 3 ) . آتش : هركه او عشقت ( تاشكند مطابق متن ) ( 4 ) . آتش : بعد از اين دو بيت ديگر نيز دارد ( تاشكند مطابق متن ) : گل رخسار تو بدست خيال * ديدها را ز خواب خار كند گر بخواهد نگار چهرهء تو * كار صد شهر چون نگار كند ( 5 ) . آتش : گر مشعبد هوست ( 6 ) . آتش : چشم ( 7 ) . آتش : خويش ( 8 ) . آتش : « بود و مىگفت » اضافه دارد ( 9 ) . آتش : اى مستان خيزيد ( 10 ) . آتش : كه